![]() |
![]() |
|
| خدايا ! بر اراده، دانش ، عصيان ، بي نيازي ، حيرت ، لطافت روح ، شهامت و تنها ئي ام بيفزاي |
|
نویسنده: علی
جمعه 20 اردیبهشت1387 ساعت: 0:24
سلام الهه
من هم با صحبت های "ایمان"موافقم.اینکه فقط به قول شریعتی:"مانده تهی سفره دیگران را تناول کنیم"که نشد کار.باید متناسب با نیازها و فهم جامعه خود صحبت کنیم.دو راه هست:1اینکه بنشینیم و هی بگوییم که وای من تنهایم و من رنج میکشم و چه کسی میتونه منو بفهمه؟!2متناسب با زمانه خود دست به آفرینش بزنیم و راهی را که شریعتی رفت یعنی:آفریدن تک انسانهایی به چون سلمان و ابوذر و عمار و.... .همان کاری که اسلام کرد. والسلام نویسنده: علی
جمعه 20 اردیبهشت1387 ساعت: 1:17 یک چیزی را هم یادم رفت بگم.من مثل بعضی ها نیستم که منتظرند تا کسی حرفی بزند بعد بخواهند تا حرفی متفاوت بزنند و کم نیاورند!ترجیح میدهم اگر حرفهایم را قبول ندارید مستقیما" بیان کنید(نمیگویم از خود دفاع کنید.هر دو ما یک هدف داریم)تا اینکه بنشینید و بگویید که این ها از شریعتی چه می فهمند و ... .یا اینکه کلا" از ادامه وبلاگتان مایوس شوید که آخه من برای این بی احساس های کودن بنویسم؟!نیکی پناهتان"
من حرفهاي خودم رو گفتم و متهم شدم تناول مانده تهي سفره ديگران!!! ضمن اينكه هيچ وقت نگفتم چه كسي حرف من رو ميفهمه !!! چون انتظارش رو ندارم و نخواهم داشت... ولي فكر كنم بهتره يه سري از حرفاي خود دكتر شريعتي رو اينجا بيارم نسل روشنفكر جديد مرا متهم كرده است كه خيلي ايده آليستم، از واقعيت از رئاليست دور شده ام . تمام آثار سيزده چهارده سال اخيرم نشان مي دهد كه چنان در ذهنيت غرقه شده ام كه از عينيت غافل مانده ام... اين اتهام را از خيلي ها شنيدم كه: شما خيلي عميق و دقيق و ظريف و پر از علم هستيد اما به مسائل عيني سياسي و واقعيات محسوس و ملموس نمي انديشيد، من معني اين حرف ها را مي دانستم اينها خيال مي كنند هر چه عميق باشد و محتاج به تفكر و دانستن و نبوغ و دقت از واقعيت و سياست و اجتماع به دور است . روشنفكر سياسي يعني كسي كه زنده باد مرده باد مي گويد .حرف هاي واقعي حرفهايي است روزمره كه هر بچه مزلف بي سواد و كودني كه سه صفحه جزوه ي شرح حال فرخي سيستاني را نمي تواند از رو بخواند ، آنها را مي فهمد و توي كافه و حاشيه خيابان در باره اش اظهار نظر مي كند و عقده هاي حقارتش را در خودآرايي هاي ساده از اين دست و بد و بي راه به اين و آن باز مي كند. در حالي كه يك روشنفكر را من كسي مي دانم كه فرهنگ دارد ، انديشه دارد ، زيبا و عميق احساس ميكند و منطقي و موشكافانه و پر مايه و استدلال . روشنفكر يعني يك آدم مايه دار ، غني ، بالا و ارجمند و صاحب فضيلت هاي اخلاقي نيز هم از قبيل شهامت و اصا لت انساني و شكيبايي و استواري در راه و ايمان و.. اينها هر كه را ببينند در سطحي است كه عقلشان براي درك او قد نمي دهد ميگويند نه، غرق فلسفه شده است ، رفته است تو حرف هاي علمي ، ذهنيو... من به انتقادات اينها ارزشي قائل نيستم چون به بودنشان اهميت نمي دهم ، حرف هايي كه از نفهمي و بي عقلي و گاه آميخته با عقده هاي رنگارنگي از قبيل كينه و حسد وخصومت و...تحريك شدن از جاي ديگري و جاهاي ديگري ناشي مي شود به چند مي ارزد؟ من يك متفكر درست و صادقم ، گرچه سخنم رنگ احساس و بوي شعر دارد و اين كسان را به اشتباه مي افكند كه شاعرم، مرز نمي شناسم و حد نمي فهمم اما هرگز ! هرگز! من تنها و به انچه دارم و به آنچه در من است دلبسته ام اين روايت پيغمبر است كه « رها كردن آنچه بدان نمي رسي ، چشم پوشيدن از آنچه از آن تو نيست » نسيم هم بر يك شاعر مي وزد و هم بر يك زارع ، او با نيسم كاري دارد و اين كاري، او با وي زمزمه ها و رازها و دردها و پيغام ها دارد از تنهايي و بيگانگي و غربت و سوداي خويش و اين مي خواهد خرمنش را در او باد دهد ، كاه و گندمش را از هم سوا كند و اگر شاعر در گذر نسيم چهار شاخ خرمن كوبي اش را در دست نگرفت و كاه و جو اش را بر باد نداد از نسيم غافل است؟ كداميك بيشتر به او مشغو ل و مشتغل اند؟ غرقه ي او و وقف او و آشناي او و نيازمند اويند؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/02/20ساعت 2:8 توسط الهه |
|
|
كلمه... كلمه... حرف ها ...راه ها... يك حرف...يك راه منتظر پاياني هستم كه آغاز نشده...وسخت منتظر يك شروع بي پايان حرف... درد ....صدا ...بي صدا...آه نگفتم ... داد نزدم... فرياد نكردم.... صدام بي صدا بود ...گريه هام بي اشك .... خنده هام پر غم... بارون اومد... اشك ريختم ... سبك نشدم... بزرگ شدم ....ولي كوچيك موندم.... فكر ..فكر... فكر كردم ... صبح رو تماشا نكردم صبح رو فكر كردم ، بوي سيب رو تماشا نكردم شب... شب...رسيد ...تنها شدم ...ببار اي بارون ببار ...فضاي اتاقم پر شد ...حرف شد... آهنگ شد ... روحم رو پرواز دادم ولي خودم موندم... مادرم وارد اتاق شد ...من داشتم فكر خوب بودن مي كردم.. فكر بزرگ بودن... برادرم صدام كرد.... من از دوست داشتن پر شدم و گريه كردم... ولي...ولي... من بد گفتم ...من خوب نيستم ... سهم من ا ز تماشا فقط بوي بارون بوده...من از تماشاي سهراب حسادتم ميشه...من طعم توت رو مثل ...نميفهمم...دنبال رد پا ...به هرچي وارد شدم شريعتي رو ديدم ... من از گفته هاي قبلم ناشادم.... من از حرف زدن هاي الانم كلافه ام.... ولي ميخوام بگم.... ميخوام سهمي از فكراي تموم نشدنيم رو به گفتن بدم كلمه اي گنگم ... بيرنگ و بي معني؟! .... قابل خوندن نيستم ... ...كلمات رو ميخونم ....حرفي ندارن... سرگرمي سختيه... سهمم از تماشا كمه... نقدم كنين ... بهم بد بگين... اصلا نمي خوام اين دفعه از شريعتي بگم...نمي دونم شايدم بگم... نمي خوام از دغدغه هاي بزرگ سياسيم بگم يه جمله جالب .....الان نميگم...ولي تو خاكستان گذاشتمش خودتون پيداش كنين حالا روح گرفته... روح گرفته... نقدم كنين ... شريعتي چشمم رو باز كرد ... گفت كوري رو به خاطر آرامش قبول نكن...گفت : چه هراس انگيز است چراغي برافروختن در آنجا كه جز زشتي هيچ نباشد.... آره اين حرفا صرفا ادبي نيست فرياده ... خشنه... ميشنوي... ميخواد بيدار بشيم.. .و خيلي چيزاي ديگه گفت: چه خوب است آفريدگار خويش بودن اما آسان نيست.... من احساس مي كنم كه نشسته ام و و زمان را مي نگرم كه مي گذرد» همين و همين آنچه آغاز شده است مرا به سكوت واداشته است... اما من در برابر وحشي ترين و نيرومند ترين وسواس ها مي ايستم... ايستادن.... كه هر كسي كلمه اي است كه از عقيم ماندن مي هراسد.... كه كلمه در جهاني كه فهمش نمي كند عدمي است كه وجود خويش را احساس مي كند و يا وجودي كه عدم خويش را..... آنگاه كه هيچ چيز در زندگي به ديدن نيرزد ، آنگاه كه هيچ تماشايي نيست ، دريغ است كه نگاهي را كه جز براي ديدار هاي پرشكوه و ارجمند نساخته اند بيهوده به هدر داد..
ازِ ‹ بودن › خويش بزرگتر شده ام و اين جامه بر من تنگي مي كند.
خوب بودن در نظر ما يعني بد نبودن ! و اين معني مبتذلي ست ! آدم خوب! به چه كساني مي گوييم ؟ خوب بودن ! كلمه هيجان اوري نيست ، خوبي در فارسي ، شكوه و عظمت خارق العاده ندارد ، با متوسط بودن و بي بو و بي خاصيت بودن هم صف است.... «ما پرنده ي موهومي هستيم كه در عدم پرواز مي كنيم »، پس ما چه هستيم ؟ هيچ! هيچ! تنها وتنها پرواز ! ودرباره ي فرشته: چه نازك حرف ميزد ، نازك گوش مي داد، نازك مخالفت مي كرد و نازك و ناز قبول نمي كرد ، چشمش را كه ميخنديد در من دوخت و گفت : اين تقصير حقيقت است كه با اين حرف هاي زيبايي كه تو مي گويي منطبق نيست ! و يك راه فقط يكي...: خدايا! اخلاص ! اخلاص ! و مي دانم اي خدا ، مي دانم كه براي عشق زيستن و براي زيبائي و خير ، مطلق بودن ، چگونه آدمي را به مطلق مي برد، چگونه اخلاص اين وجود نسبي را ، اين موجود حقيري را كه مجموعه اي از احتياج هاست و ضعف ها و انتظار ها ، "مطلق "مي كند!... و....و....و....و.... حرف ها كشيده شدند، ، خط شدند، راه شدند و حالا من الهه، نقطه اي شدم وسط اين همه خط و چشمهام به يك راه و باور دارم: حرف هاي اصيل ،حرف هايي نيستند كه براي «شنيدن»زده مي شوند ،حرفهايي هستند كه براي «زدن»زده مي شوند.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/02/19ساعت 23:49 توسط الهه |
|
|
دلم عجيب از قضاوت آدم ها گرفته... مي خواستم تا مدتي نيام تا مدتي فرصت بدم به دوستان خاكستان تا دوباره خواني كنند آنچه آمده تا شايد ذره اي از حرف هاي پر از حرف و درد كوير من بر اونها آشكار شه انگار دارم كار بيخودي انجام ميدم درست مثل زندگي كردن!!! و من الان بيشتر از هر وقت ديگه اي احساس مي كنم در اين كوير هيچ كس با من نيست نه اونهايي كه از مطلبهايي كه من اينجا مي ذارم جملاتي كه هر كدومش روح دردمند من رو ياراي رفتن –بودند ،و رفتن چه كسي مي دونه يعني چه؟ «و رفتم و رفتم ،نه به جائي ، كه نمي دانستم به كجا ؟ رفتم و رفتم تا اينجا نباشم كه هرگاه مي بينم طلوع امروز را در همان جايي هستم كه ديروز نيز بودم، از زبوني و بيهودگي خويش بيزار مي شوم» آره در اين كوير هيچ كس با من نيست نه اونهايي كه زيبا مي بينند طبيعت وحشي كوير رو و ميگن: الهه خيلي قشنگ بود !!! و چي ميتونم بگم كه دردناكه اين قضاوت وقتي حرفهايي كه من با بغض و اشك و متاثر از دردش اينجا گذاشتم براي ديگران ميتونه قشنگ باشه!!! و نه اونها كه در خاكستان ناآشناي من و كوير شريعتي و گفت گوهاي تنهايي آن روح بزرگ نشانه اي از مائده هاي روحی مي بينند و من رو به بي مسئوليتي متهم و واقعا هويت كوير براي آنها چه معني ميتونه داشته باشه؟ اونها واقعا در باره شريعتي چه قضاوتي دارند؟ كجاي كوير و گفتگوها رنگي از مائده هاي آسماني و... داره؟!!!!!!!! كه خود دكتر در كوير و قسمت معبد ميگه: اما من !چه درد آور است از من سخن گفتن ! همچون سايه ي لرزان پاره ابري رهگذر ، بر سينه ي تافته ي غربت اين كوير افتاده ام و مي نگرم تا در زير اين آسمان ، كسي هست كه بار سنگيني را كه بر دوش هاي خسته و فرتوت اين كلمات نهاده ام و بر پشت زمين روانه كرده ام برگيرد؟ دوستان از دور مياند و در نزديكي اين خاكستان گم ميشند خاكستر آتش كوير چشم ها را مي بنده و دور مي كنه كوير عصيان روح دردمند ما... كوير تبعيد گاه ما بهشتيان هميشه كور با جاذبه هاي هزار رنگ زميني ... كوير سزمين هبوط به جرم خوردن ميوه ممنوعه انسان شدن، دردمند شدن و سنگيني مسئوليت رو بر دوش گذاشتن.... و هجرت از بهشت كور به جهنم فهم و ديدن و ديدن در پس پرده ي زشتي ها رو نديدن ولي واقيعت ها رو ديدن و زشتي ها رو زشتي و زيباييها رو زيبا ديدن شريعتي ميگه من كوير رو براي خودم گفتم،و براي مردم اسلام شناسي و.. توصيه مي كنم و هشدار ميده كه ممكنه پيرو من در كوير من بمونه و اين خطر ناكه و من ميدونم خدا هم نمي خواست انسانش ميوه ي ممنوعه رو بخوره چون اين فرزند رند ش رودوست داشت چون مي دونست آدم بودن يعني مسئول بودن يعني دردمند بودن و او نمي خواست اين سنگيني رو بر دوش فرزند عزيزش كه بهشت به اون زيبايي رو براي آسايش اون خلق كرده بود بذاره و از طرفي پس معني انسان يعني چه؟ پس فرق انسان با فرشته ها چي بود ؟ مگر نه اختيار و مسئوليتش؟ و عصيان ، عصيان براي خود اگاهي ! و من در برابر شريعتي عصيان كردم و در كوير اون به عنوان يك انسان زاده شدم...و موندم در كوير موندم و خودم رو در كويرخودم و زمين تنها ميبينم و دور از جاذبه هاي هزار رنگ بهشتي و دنيايي ، زمين جاذبه اي براي مونده نداره وتنها سنگيني حس مسئوليت من رو روي زمين نگه داشته تا برم و برم وبرم و هر لحظه تشنه تر و هر گام جلوتر و از طرفي چشم اميدي به سوي ديگران داشتن كه همراهيم كنند كه همراهم باشند كه اونطرف حسين هميشه منتظر ماست كه بعد از انقلاب عليه خودمون و يك خود سازي انقلابي در كويروسيع روح وسيعمون اونجا كه هر قطره ي خون كلمه ايه براي نوشتن در تاريخ ظلم و عليه ظلم تاريخ و اونجا كه مقصد و منزل و آرامگاه يك انسان مسئول هست كه بفهمند توي سرزمين وسيع روح ، اسماعيلي براي قرباني كردن هست كه عزيزترين جاذبه و عزيزترين داشته ي هر كس ميتونه اسماعيل اون باشه. بايد براي رفتن از اين جاذبه ي مرموز و دوست داشتني بايد گذشت... بايد قرباني كرد. خيلي خسته ام... حرفام خيلي زياده... حرفهايي كه نمي خواستم بگم رو دارم به زبون ميارم... و اونهم نمي دونم براي كي؟... و براي چي؟... و مگر ميشه تا انسان دل از اين جاذبه هاي شيطاني : به انسان و حتي كلام كه در گفتار شريعتي بدنبال زيبايي كلام باشي و نه روح بيدار و دردمند اون. و يا مخالف آوردن كلام سحرانگيز شريعتي در كوير كه براي بيدار كردن روح خفته ي تو چنگ به دامان كلمات ميزنه و تو نميبيني و نمفهمي... چطور ممكنه اين روح قبل از متولد شدن ، بيدار شدن و سنگيني مسئوليت رو حس كردن بتونه مفهوم شهادت رو درك كنه؟ شهادت اسلام شناسي و علي تنهاست و... براي كي ؟ مگر براي انساني كه به خودآگاهي نرسيده باشه جز فراموش كردن چه ميتونه باشه ؟ كه انسان مسوليت ندار ، فراموش كار بزرگيه... و من و تو ما بايد بر خود بگرييم كه حضور نداريم در عطش اين حضور ، اشك هاي سرخم رو در اين راه سخت و طاقت فرساي كويري از شرم حسين كه (در اين كوير هيچ كس همراه من نيست) نثار اين خاك سرخ ميكنم و دورافتاده از همه و دور از مقصد و ميبينم كه حسين چشم به راه با پرچم سرخش راه رو به من نشون ميده و حسين واقعيتي هميشه زنده ست ودر كربلاي تاريخ منتظر من منتظر تو منتظر ما كه وارد صحنه ي نبرد بشيم عليه جهل ، عليه انسان نبودن ،عليه ظلم، عليه اونهاكه راي مردم رو زير پا له ميكنن و ادعاي دموكراسي سر ميزنن؟عليه قدرتهاي كثيف و فاسد و... عليه من ، عليه تو عليه ما ... و من اكنون بر خود ميگريم كه حضور ندارم.... فكر نمي كنم تا مدتي اينجا بیام يه كم خسته ام ، بريده و دلزده خواهش ميكنم خدايا اخلاص رو بخونين (به موضوعات وبلاگ مراجعه كنين و در قسمت نيايش ) راهي كه شريعتي به من نشون داد خدايا اخلاص! يكتايي در بودن يكتایي در زيستن و يك توئي در عشق |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/02/06ساعت 1:7 توسط الهه |
|
|
اين متن رو از گفت گوهاي تنهايي انتخاب كردم، رازي در دل اين نوشته پنهان ميبينم كه دقيقا رمز اين متن رو نمي فهمم و نميدونم قضاوتم درس هست يا نه؟! دوست دارم عميق اين مطلب رو بخونين شايد شما بدونين منظور دكتر از لوح محفوظ چيه؟ ممنون ميشم از نظرتون در اين باره. آن خلوت بيكرانه ي خاموش و سرد را چگونه بر دوش مي كشي؟ چگونه پر ميكني؟ حرفهايت را با كه مي گويي؟ غم هايت را به كه مي دهي؟ ناله هايت را چه مي كني؟ براي قصه هايت مخاطبي نداري؟ براي تنهايت يادي نداري؟ براي دردهايت نمي نويسي؟ كسي نداري كه در ان خلوت ساكت تنهائيت به او بينديشي؟ كسي نداري كه برايش فداكاري كني؟ تلاش كني؟ محروميت بري؟ برايت پيغام بياورد؟ برايت قصه سر كند؟ پس چه مي كني؟ پس به كدام قلم است كه سوگند مي خوري؟ پس به كدام نوشته است كه قسم مي خوري؟ پس كدام مركب است كه از خون شهيدان برتر مي شماري؟ پس آن «لوح محفوظ » چيست كه مي گويي؟ آن را براي كه نوشته اي ؟چرا نگه داشته اي؟ چرا نمي دهي كه بخواند؟ كسي نداري؟ يا داري و نمي خواهي بخواند؟ مگر در آن لوح محفوظ چه ها نوشته اي؟ خجالت مي كشي كه او بخواند؟ مگر حرف هاي لوسي نوشته اي؟ مگر تصنيف ساخته اي؟ چرا هي از لوح محفوظ حرف مي زني و نشانش نمي دهي؟ در تورات ، در انجيل ، در صحف ابراهيم، در قرآن محمد همه سخن از اين لوح محفوظ است پس چرا يك سطر از آن را در اين كتاب هايت كه به مبعوثانت داده اي تا انسانت بخواند نياورده اي؟ مگر اين پرورده ي تو ، اين امانت دار تو ، اين شاگرد درس هاي شگفت تو ، آن كه اسرار را به او تعليم كرده اي، آنكه نام ها را كه هيچ يك از فرشتگانت از ان خبر ندارند به او آموخته اي نبايد از آن لوح محفوظ خبر دار شوند ؟ راستي چرا؟ چرا محفوظ؟ اين لوح سبز چيست؟ اين «گفتگوهاي تنهائي» ات، اين دفتر زمردينت چه دارند؟ دو تا است، « لوح محفوظ» و كتاب مبين . آنها را نگه داشته اي كه چه كني؟ بعد ها مي دهي؟ هنوز انسان طاقت كشيدن بار اسرار آن را ندارد؟ يا نه ، كمي لوس است؟ نمي خواهي آن جباريت متكبر و پر جلالت كه هميشه سرچشمه ي آيات وحي بوده است چنگ ترانه ها و نغمه ها و تصنيف ها و راز و نياز ها و سرودهاي رقص و شادي و شور و شعف هاي صميمانه و محرمانه و نزديك « گردد» ؟ پس كي خواهي داد؟ ها! فهميدم، در آخرالزمان، پس از قيام امام موعود ، پس از ظهور منجي منتقم مصلح انقلابي منتَظَر ! كه دنيا را پر از عدل و صلح و سعادت خواهد كرد از آن پس كه پر از ظلم و جنگ و تيره بختي شده بود! آري اين است كه در قرآن خبر داده اي كه او خواهد آمد و «ياتي بدين جديد» خواهد امد و دين و كتابي تازه خواهد اورد. پس از قرآن جز اين لوح محفوظ و آن كتاب مبين چه خواهد بود؟ هيچ... چرا... ...دين جديد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/02/02ساعت 23:54 توسط الهه |
|
|
من اين همه نمينالم ،اهل ناليدن نيستم ، چه خبر است ؟ در دنيا ، در زير اين آسمان مگر چيزي هست كه به ناليدن بيرزد ؟ در برابر وحشي ترين تازيانه ها ، سكوت مردانه و غرور آميز نبايد بشكند . در برابر هيچ دردي لب مرد به شكوه نبايد آلوده گردد . من از ناليدن بيزارم سنگين ترين درد ها و خشن ترين ضربه هاي آفرينش تنها مي توانند مرا به سكوت وا دارند ناليدن ، گله كردن ، شكايت كردن بد است من از دو كار نفرت دارم: يكي درددل كردن كه كار شبه مرد هاست و يكي هم از خود دفاع كردن، براي تبرئه ي خود جوش زدن ، كه كار مستضعفين است ، آدم هاي سست. شجاع به همدرد نيازمند نيست ، از ناله شرم دارد . مرد پاك را نيز زندگي و زمان تنها نمي گذارند . زندگيش از او دفاع ميكند، زمان تبرئه اش ميكند، پليدان هرگز پاكدامني را نمي توانند آلود . هرچند سنگ ها را بسته و سگ ها را رها كرده باشند کویر
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/01/30ساعت 23:12 توسط الهه |
|
|
اين نوشته رو به دوست تقديم ميكنم كه آشناي هميشگي خاكستان ناآشناي من بوده و هست:
ماه در اوج آسمان مي رود و ما در گوشه اي از شب همچنان به گفت و گوي دستها گوش فرا داده ايم و ساكتيم و در چشم هاي هم يكديگر را مي خوانيم ، در چشم هاي هم يكديگر را مي بخشيم و من همه ي دنيا را در چشمان او مي بينم و او همه ي دنيا را در چشم هاي من را مي بيند و ما در چشم هاي يكديگر ساكتيم و در چشم هاي هم مي شنويم و در چشم هاي هم يكديگر را مي شناسيم و در چشم هاي هم يكديگر را مي بينيم و چشم در چشم هم و گوش به زمزمه ي لطيف و مهربان دست ها خاموشيم و ماه در اوج آسمان مي رود و او در چشمان مي خواند كه : حرف هاي دست ها مي شنوي؟ زبان دست ها را مي فهمي؟ و من در چشم هاي او ميخوانم كه ميگويد: آري ميشنوم! آري ميفهمم ، چه خوب ! دست ها چه خوب با هم حرف مي زنند! گفتگوهاي تنهايي |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/01/30ساعت 1:23 توسط الهه |
|
|
مي دانم كه تو را هيچ چيز به اندازه ي نصيحت آزار نمي دهد و اين را نيز ميدانم كه پند و اندرز معلم باز از هر پند و اندرز ديگري تلخ تر و آزار دهنده تر است و من بايد از گفتن سخناني كه به بيهودگي آن تا اين حد مطمئنم خودداري مي كردم اما امشب جز اندرز گفتن به تو راهي برايم نمانده است و اين را بدان ، بكوش تا روح پنهاني و نياز شگفت و نيرومندي كه در اين جمله هست درياببي كه: اين پندها نه تنها به خاطر صلاح توست كه به خاطر نياز من است ، مرا آرام ميكند ... *** من در اين كوير سوخته اي كه همچون سايه ي موهومي از دور مي نمايم كه راهي نامعلوم در پيش دارد و چشم در چشم افق دوخته و خسته و مجروح راه ميپيمايد به فريب سرابي نيز نيازمندم به چنين اميدهايي نيز محتاجم ، اگر اينها نباشد « مي افتم » هنوز نمي خواهم بيفتم ، هنوز مي خواهم بروم ، مي دانم به آبي و آباديي نخواهم رسيد ، مي دانم كه خواهم افتاد و و در كنار راهي در اين كوير تافته ي پهناور و غريب كه در آن جز صداي نفس هايم را كه به سختي از حلقومم بيرون مي كشم و جز كوبه ي نبض هايم را كه به خشم بر شقيقه هايم ، بر قفس استخواني سينه ام مي زند نمي شنوم . روزي از روزها ، شبي از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد اما مي خواهم هر چه بيشتر بروم تا هرچه دورتر بيفتم تا هرچه ديرتر بيفتم ، هر چه ديرتر و دورتر بميرم ، نمي خواهم حتي يگ گام يا يك لحظه پيش از آنكه مي توانسته ام بروم و بمانم ، افتاده باشم و جان داده باشم تا كنون پند هاي من همه به خاطر ان بود كه تو برايم بماني تا من بتوانم بمانم كه تو هواي من شده بودي ، هوا ، ميداني چه مي گويم ؟ نميداني! آري تاكنون پند هاي من به خاطر ان بود كه تو براي من بماني تا من بمانم كه تو هواي من شوي ، نامرئي ، همه جا ، حيات بخش . هوا ، هوايي كه در فضاي بيكرانه و خالي « بودن ِ» من از آن پر گردد... اما ... اما اكنون تو را پند مي دهم به خاطر آنكه تو براي تو بماني نه ديگر من كه من نيستم . نه براي آنكه هوا شوي كه من ديگر دم نخواهم زد... *** فردا ، اگر شنيدي كه ديگر باز نمي گردم ، اگر يقين كردي كه همه چيز پايان يافت، ناگهان يك تصميم بزرگ و معجزه اسا و قهرماني بگير . ناگهان ! بي كمترين ترديد ، بي كمترين ضعف ، چنان كه گويي جز اين نمي توان بود ، مثل اينكه ناگهان سقوط كرده اي و جز سقوط هيچ تدبيري ، ترديدي ، تلاشي و خيالي نه تنها بي سود است بلكه غير ممكن است ، آري يك تصميم بزرگ و قوي و معجزه آسا و قاطع: «من در اين لحظه زاده شدم »، «من اكنون آغاز شدم»، «من بودن را شروع مي كنم » مگو من بودن را از سر مي گيرم تا اين احساس در تو جان نگيرد كه تو پيش از اين بوده اي .بگو من بودن را آغاز مي كنم ، بهتر است بگويي « اكنون در اين لحظه بودن در من آغاز شده است ». تا خود را از بودن جدا نيابي و و در برابر «بودن » يا « چگونه بودن » به تامل و تفكر و احيانا ترديد نيفتي ، آن را يك حادثه اي تلقي كن كه اتفاق افتاده است آن روز همه چيز را رها كن ، هر كاري را فرو بگذار يك راست برو به خانه ات به اطاق خودت به هر جا كه بتواني در آن چند ساعتي خودت باشي و خودت ، در خلوت خالي خودت بنشين ، آينه اي بردار با گرد خاكستر لكه اي بر ان بگذار مدتي بر ان نگاه كن ، آينه را همانگونه همانجا بگذار ، بنشين ، برخيز ، قدم بزن ، نزديك شو ، دور شو ، بچرخ ، خود را به كارهاي متفرقه سرگرم كن و در هر يك از اين حالات و پايان كار و شروع كار ديگر به آينه و لكه اش نگاه كن جوري نگاه كن كه احساس نكني عمدا نگاه مي كني بعد از اينكه چند ساعتي گذشت، ناگهان برخيز ، با يك تصميم جلف و تند و قوي ، چنان كه يك حادثه ي شگفت و مهمي ناگهان پديد آمده است و چنان كه گويي از جا مي پري برخيز به سرعت خود را به اينه برسان و در اين حال سعي كن تا برايت بديهي و مسلم شود كه اين اينه روح تو است . ذهن تو است ، وقتي درست اين را احساس كردي با قوت و چيره دستي و تسلط كامل لكه را با لبه ي آستينت پاك كن ، با يك بار و ان هم با دقت و قوت چنان كه كمترين آثاري از آن نماند. در اين حال احساس كن كه رها شده اي ، تمام شد . آغاز شدي ، بودن در تو اغاز شد شخصي به نام ؟ متولد شد و دارد نفس مي كشد ، احساس مي كند ، براي اولين بار گرمي خورشيد را حس مي كندو با كمال تعجب مي بيند كه خورشيد طلوع كرده است و زمين و آسمان و درخت ها و آدم ها و ديوار ها و لباس هاي من و دست ها و موها و حتي خودكارم سبز م روشن شده است آه! چه خوب ! باغچه ها را ببين ! شاخه ها را ! شكوفه ها را كه چگونه شوق و شور شكفتن در درونشان مي جوشد و بازشان مي كند و لبخند اينده را بر لبانشان مي شكوفاند به! چه بوي خوبي فضا را پر كرده است ، صبح با چه راحتي و سبكي و لطافتي نفس مي كشد ! دارد مرا تعليم مي دهد ، انسان ها ،انسان ها و انسان ها ! همه اين چهره ها را تازه ميبينم گفت گوهاي تنهايي
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/01/26ساعت 22:32 توسط الهه |
|
|
هميشه صداي بارون صداي پاي تو بوده همدم تنهايي هام قصه هاي تو بوده وقتي كه بارون ميباره تو رو ياد من مياره ياد گلبرگهاي خيس روي خاك شوره زاره اي گل آلوده گل من اي تب آلوده ي دل پاك دل تو قبله ي اين دل تن تو ارزوني خاك چي شد؟ كجا بودم ؟ كجا هستم؟ كجا ميرم منگم ! سرم گيج ميره چرا اين ساعت انقدر مي چرخه اول ثانيه گرد بعد دقيقه شما ر و بعد ساعت شمار سرم ميچرخه ، نه، يعني گيج ميره! آدما چي ميگن ؟! چرا حرف ميزنن؟! چرا دروغ ميگن!؟ چرا ميخندن!؟ چرا ناراحتن !؟ سرم درد مي كنه. خسته شدم ! صدايي مياد... دلم ميلرزه... چقدر اشناست! تو غريبستون زندگي - بارونه انگار! داره مياد... هميشه صداي بارون صداي پاي تو بوده، دلم ميگيره مثل هميشه ،حس و حالم عوض ميشه ،ميرم تو دنياي ديگه دوست دارم باهاش همصدا شم دوست دارم همراه با تموم شدنش تموم بشم از روزي كه برنگشت، از روزي كه تموم شد، صداي پاش ديگه نمي يومد، صداي برگشتنش، صداي اومدنش من هيچ نگفتم هيچ حرفي نزدم فقط سنگين شدم سنگ شدم، گاهي وقتا بارون مياد سنگ دلم اب ميشه آخه صداي پاي تو مياد هيچ وقت نگفتم چقدر دلتنگم،سنگينم، هيچ وقت با هيچكس از تو نگفتم ولي تو هميشه بودي ،مي دونستم نمياي ميدونستم برنمي گردي بدون وداع تركم كردي ، لبخند آخرت، خنده ي قشنگت و اخرين تصويري كه از تو دارم سنگين ترين بغض زندگيم رو ميگم ، يادگاري كه ده ساله ازم جدا نشده، چرا بارون نشد! من كه آسمون نيستم ، آسمون امانت داري بلد نيست ،همه ميدونن هيچكس نميدونه چقدر دلتنگم، دهمين بهاريه كه بي تو بايد شروع كنم ، منتظر م، منتظر بارون كه صداي پاي تو رو بشنوم وقتي صداي بارون ميره وقتي - زندگي بازي - دوباره شروع ميشه سخته تحملش فقط صداي تيك تاك ساعت ديواري و من مثل فروغ نيستم كه بگم: وقتي ديگر زندگي من چيزي نبود جز تيك تاك ساعت ديواري دانستم كه بايد ديوانه وار دوست بدارم راستي با كي حرف زدم كسي اينجا نيست ناآشناست حرفام تو خاكستانم بوي بارون مياد، نه؟! |