![]() |
![]() |
|
| خدايا ! بر اراده، دانش ، عصيان ، بي نيازي ، حيرت ، لطافت روح ، شهامت و تنها ئي ام بيفزاي |
|
هميشه صداي بارون صداي پاي تو بوده همدم تنهايي هام قصه هاي تو بوده وقتي كه بارون ميباره تو رو ياد من مياره ياد گلبرگهاي خيس روي خاك شوره زاره اي گل آلوده گل من اي تب آلوده ي دل پاك دل تو قبله ي اين دل تن تو ارزوني خاك چي شد؟ كجا بودم ؟ كجا هستم؟ كجا ميرم منگم ! سرم گيج ميره چرا اين ساعت انقدر مي چرخه اول ثانيه گرد بعد دقيقه شما ر و بعد ساعت شمار سرم ميچرخه ، نه، يعني گيج ميره! آدما چي ميگن ؟! چرا حرف ميزنن؟! چرا دروغ ميگن!؟ چرا ميخندن!؟ چرا ناراحتن !؟ سرم درد مي كنه. خسته شدم ! صدايي مياد... دلم ميلرزه... چقدر اشناست! تو غريبستون زندگي - بارونه انگار! داره مياد... هميشه صداي بارون صداي پاي تو بوده، دلم ميگيره مثل هميشه ،حس و حالم عوض ميشه ،ميرم تو دنياي ديگه دوست دارم باهاش همصدا شم دوست دارم همراه با تموم شدنش تموم بشم از روزي كه برنگشت، از روزي كه تموم شد، صداي پاش ديگه نمي يومد، صداي برگشتنش، صداي اومدنش من هيچ نگفتم هيچ حرفي نزدم فقط سنگين شدم سنگ شدم، گاهي وقتا بارون مياد سنگ دلم اب ميشه آخه صداي پاي تو مياد هيچ وقت نگفتم چقدر دلتنگم،سنگينم، هيچ وقت با هيچكس از تو نگفتم ولي تو هميشه بودي ،مي دونستم نمياي ميدونستم برنمي گردي بدون وداع تركم كردي ، لبخند آخرت، خنده ي قشنگت و اخرين تصويري كه از تو دارم سنگين ترين بغض زندگيم رو ميگم ، يادگاري كه ده ساله ازم جدا نشده، چرا بارون نشد! من كه آسمون نيستم ، آسمون امانت داري بلد نيست ،همه ميدونن هيچكس نميدونه چقدر دلتنگم، دهمين بهاريه كه بي تو بايد شروع كنم ، منتظر م، منتظر بارون كه صداي پاي تو رو بشنوم وقتي صداي بارون ميره وقتي - زندگي بازي - دوباره شروع ميشه سخته تحملش فقط صداي تيك تاك ساعت ديواري و من مثل فروغ نيستم كه بگم: وقتي ديگر زندگي من چيزي نبود جز تيك تاك ساعت ديواري دانستم كه بايد ديوانه وار دوست بدارم راستي با كي حرف زدم كسي اينجا نيست ناآشناست حرفام تو خاكستانم بوي بارون مياد، نه؟! بوي نم نم تنهايي هام... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/01/23ساعت 2:42 توسط الهه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
شمعي در خلوت خاموش شب هاي دراز زمستاني مي سوخت ،در دل تيره و پر هراس زندگي بزرگ، بر گردش زندانيان و زندانبانان همه حلقه بسته و گرم و كار خويش. و او در جمع تنها بود . زبانش زبانه ي آتشي بود و سخن نمي گفت .
گردآورنده مطالب:الهه وقتي ديدم كه نبود... و من در نگاه تو اي خويشاوند بزرگ من ! اي كه در سيمايت هراس غربت پيدا بود و در ارتعاش پر اضطراب سخنت شوق فرار پديدار ! ديدم كه تو نيز تبعيدي اين زميني و قرباني معصوم اين زمان |
| پیوندهای روزانه |
|
شب هاي بيهوده و بي هدف يك ابهري تاريخ باستان نامه پارس آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
|
RSS
|