تبليغاتX
خاکستان ناآشنا - شروع يك آغاز، نمی دونم شایدم شروع یک پایان!
خدايا ! بر اراده، دانش ، عصيان ، بي نيازي ، حيرت ، لطافت روح ، شهامت و تنها ئي ام بيفزاي

مي دانم كه تو را هيچ چيز به اندازه ي نصيحت آزار نمي دهد و اين را نيز ميدانم كه پند و اندرز معلم باز از هر پند و اندرز ديگري تلخ تر و آزار دهنده تر است و من بايد از گفتن سخناني كه به بيهودگي آن تا اين حد مطمئنم خودداري مي كردم اما امشب جز اندرز گفتن به تو راهي برايم نمانده است  و اين را بدان ، بكوش تا روح پنهاني و نياز شگفت و نيرومندي كه در اين جمله هست درياببي كه: اين پندها نه تنها به خاطر صلاح توست كه به خاطر نياز من است ، مرا آرام ميكند ...

                                                                        ***

من در اين كوير سوخته  اي كه همچون سايه ي موهومي از دور مي نمايم كه راهي نامعلوم در پيش دارد و چشم در چشم افق دوخته و خسته و مجروح راه ميپيمايد به  فريب سرابي نيز نيازمندم

به چنين اميدهايي نيز محتاجم ، اگر اينها نباشد « مي افتم » هنوز نمي خواهم بيفتم ، هنوز مي خواهم بروم ، مي دانم به آبي و آباديي نخواهم رسيد ، مي دانم كه خواهم افتاد و و در كنار راهي در اين كوير تافته ي پهناور و غريب كه در آن جز صداي نفس هايم را كه به سختي از حلقومم بيرون مي كشم و جز كوبه ي نبض هايم را كه به خشم بر شقيقه هايم ، بر قفس استخواني سينه ام مي زند نمي شنوم .

روزي از روزها ، شبي از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد اما مي خواهم هر چه بيشتر بروم تا هرچه دورتر بيفتم تا هرچه ديرتر بيفتم ، هر چه ديرتر و دورتر بميرم ، نمي خواهم حتي يگ گام يا يك لحظه پيش از آنكه مي توانسته ام بروم و بمانم ، افتاده باشم و جان داده باشم

 

تا كنون پند هاي من همه به خاطر ان بود كه تو برايم بماني  تا من بتوانم بمانم كه تو هواي من شده بودي ، هوا ، ميداني چه مي گويم ؟ نميداني!

آري تاكنون پند هاي من به خاطر ان بود كه تو براي من بماني تا من بمانم كه تو هواي من شوي ، نامرئي ، همه جا ، حيات بخش . هوا ، هوايي كه در فضاي بيكرانه و خالي « بودن ِ»

من از آن پر گردد... اما ... اما اكنون تو را پند مي دهم به خاطر آنكه تو براي تو بماني  نه ديگر من كه من نيستم . نه براي آنكه هوا شوي كه من ديگر دم نخواهم زد...

                                                                                                ***

 

فردا  ، اگر شنيدي كه  ديگر باز نمي گردم ، اگر يقين كردي كه همه چيز پايان يافت، ناگهان يك تصميم بزرگ و معجزه اسا و قهرماني بگير . ناگهان ! بي كمترين ترديد ، بي كمترين ضعف ، چنان كه گويي جز اين نمي توان  بود ، مثل اينكه ناگهان سقوط كرده اي  و جز سقوط هيچ تدبيري ، ترديدي ، تلاشي و خيالي نه تنها بي سود است بلكه غير ممكن است ، آري يك تصميم بزرگ و قوي و معجزه آسا و قاطع:

«من در اين لحظه زاده شدم »، «من اكنون آغاز شدم»، «من بودن را شروع مي كنم »

مگو من بودن را از سر مي گيرم تا اين احساس در تو جان نگيرد كه تو پيش  از  اين بوده اي .بگو من بودن را آغاز مي كنم ، بهتر است بگويي « اكنون در اين لحظه بودن در من آغاز شده است ». تا خود را از بودن جدا نيابي و و در برابر «بودن » يا « چگونه بودن » به تامل و تفكر و احيانا ترديد نيفتي ، آن را يك حادثه اي تلقي كن كه اتفاق افتاده است

آن روز همه چيز را رها كن ، هر كاري را فرو بگذار يك راست برو به خانه ات به اطاق خودت  به هر جا كه بتواني در آن چند ساعتي خودت باشي و خودت ، در خلوت خالي خودت بنشين ، آينه اي بردار با گرد خاكستر لكه اي بر ان بگذار مدتي بر ان نگاه كن ، آينه را همانگونه همانجا بگذار ، بنشين ، برخيز ، قدم بزن ، نزديك شو ، دور شو ، بچرخ ، خود را به كارهاي متفرقه سرگرم كن و در هر يك از اين حالات و پايان كار و شروع كار ديگر به آينه و لكه اش نگاه كن جوري نگاه كن كه احساس نكني عمدا نگاه مي كني

بعد از اينكه چند ساعتي گذشت، ناگهان برخيز ، با يك تصميم جلف و تند و قوي ، چنان كه يك حادثه ي شگفت و مهمي ناگهان پديد آمده است و چنان كه گويي از جا مي پري برخيز به سرعت خود را به اينه برسان و در اين حال سعي كن تا برايت بديهي و مسلم شود كه اين اينه روح تو است . ذهن تو است ، وقتي درست اين را احساس كردي با قوت و چيره دستي  و تسلط كامل لكه را با لبه ي آستينت پاك كن ، با يك بار و ان هم با دقت و قوت چنان كه كمترين آثاري از آن نماند.

در اين حال احساس كن كه رها شده اي ، تمام شد . آغاز شدي  ، بودن در تو اغاز شد شخصي به نام ؟ متولد شد و دارد نفس مي كشد ، احساس مي كند ، براي اولين بار گرمي خورشيد را حس مي كندو با كمال تعجب مي بيند كه خورشيد  طلوع كرده است و زمين و آسمان و درخت ها و آدم ها و ديوار ها و لباس هاي من و دست ها و موها و حتي خودكارم سبز م روشن شده است

آه! چه خوب ! باغچه ها را ببين ! شاخه ها را ! شكوفه ها را كه چگونه شوق و شور شكفتن در درونشان مي جوشد و بازشان مي كند و لبخند اينده را بر لبانشان مي شكوفاند

به! چه بوي    خوبي فضا را پر كرده است ، صبح با چه راحتي و سبكي و لطافتي نفس مي كشد ! دارد مرا تعليم مي دهد ، انسان ها ،انسان ها و انسان ها ! همه اين چهره ها را تازه ميبينم

 

 گفت گوهاي تنهايي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/26ساعت 22:32  توسط الهه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
شمعي در خلوت خاموش شب هاي دراز زمستاني مي سوخت ،در دل تيره و پر هراس زندگي بزرگ، بر گردش زندانيان و زندانبانان همه حلقه بسته و گرم و كار خويش. و او در جمع تنها بود . زبانش زبانه ي آتشي بود و سخن نمي گفت .
گردآورنده مطالب:الهه

وقتي ديدم كه نبود...

و من در نگاه تو اي خويشاوند بزرگ من !
اي كه در سيمايت هراس غربت پيدا بود و
در ارتعاش پر اضطراب سخنت شوق فرار پديدار !
ديدم كه تو نيز تبعيدي اين زميني و
قرباني معصوم اين زمان

پیوندهای روزانه
شب هاي بيهوده و بي هدف يك ابهري
تاريخ باستان
نامه پارس
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آرشیو موضوعی
من كدامم؟
انسان گم گشته اين خاكستان ناآشنا
نيايش
چه بايد كرد؟
اعتراف
كوير
نامه به ماسينيون
ننويسندگي و حرفهايي براي نگفتن
شريعتي و فرشته
تو را قرباني تو مي كنم
بلعم باعورا بدتر از فرعون ها و قارون ها
پیوندها
وب سايت رسمي دكتر شريعتي
انجمن اندیشه شریعتي
وب سايت دكتر شريعتي(گالري عكس، خاطرات ، نوشته هاو...)
وب سايت دكتر عبدالكريم سروش
من اولین محکومی ام که حسرت عفو ندارد...
ناگفته ها
حرفهايي از شريعتي
هبوط در تنهايي
گفت گوهاي تنهايي
من فقط يك شاگردم
شكيب
نوشتن براي فراموش كردن است نه يادآوري
علي شريعتي
رند عالم سوز
وبلاگ وندا وحيدي
نوشته هاي تنهايي
اگر تنها ترين تنها شوم باز هم خدا هست
در مسير پرواز
بي تو مهتاب
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد(هستي)
سخنان دكتر شريعتي (ضعيف بودن و انسان بودن با هم سازگار نيست)
revayat-ادبيات
يك فريب ساده ي كوچك
آهوي وحشي
فروغ فرخزاد(وبلاگ دوستم منا)
مستانه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان