![]() |
![]() |
|
| خدايا ! بر اراده، دانش ، عصيان ، بي نيازي ، حيرت ، لطافت روح ، شهامت و تنها ئي ام بيفزاي |
|
اين نوشته رو به دوست تقديم ميكنم كه آشناي هميشگي خاكستان ناآشناي من بوده و هست:
ماه در اوج آسمان مي رود و ما در گوشه اي از شب همچنان به گفت و گوي دستها گوش فرا داده ايم و ساكتيم و در چشم هاي هم يكديگر را مي خوانيم ، در چشم هاي هم يكديگر را مي بخشيم و من همه ي دنيا را در چشمان او مي بينم و او همه ي دنيا را در چشم هاي من را مي بيند و ما در چشم هاي يكديگر ساكتيم و در چشم هاي هم مي شنويم و در چشم هاي هم يكديگر را مي شناسيم و در چشم هاي هم يكديگر را مي بينيم و چشم در چشم هم و گوش به زمزمه ي لطيف و مهربان دست ها خاموشيم و ماه در اوج آسمان مي رود و او در چشمان مي خواند كه : حرف هاي دست ها مي شنوي؟ زبان دست ها را مي فهمي؟ و من در چشم هاي او ميخوانم كه ميگويد: آري ميشنوم! آري ميفهمم ، چه خوب ! دست ها چه خوب با هم حرف مي زنند! گفتگوهاي تنهايي |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/01/30ساعت 1:23 توسط الهه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
شمعي در خلوت خاموش شب هاي دراز زمستاني مي سوخت ،در دل تيره و پر هراس زندگي بزرگ، بر گردش زندانيان و زندانبانان همه حلقه بسته و گرم و كار خويش. و او در جمع تنها بود . زبانش زبانه ي آتشي بود و سخن نمي گفت .
گردآورنده مطالب:الهه وقتي ديدم كه نبود... و من در نگاه تو اي خويشاوند بزرگ من ! اي كه در سيمايت هراس غربت پيدا بود و در ارتعاش پر اضطراب سخنت شوق فرار پديدار ! ديدم كه تو نيز تبعيدي اين زميني و قرباني معصوم اين زمان |
| پیوندهای روزانه |
|
شب هاي بيهوده و بي هدف يك ابهري تاريخ باستان نامه پارس آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
|
RSS
|