![]() |
![]() |
|
| خدايا ! بر اراده، دانش ، عصيان ، بي نيازي ، حيرت ، لطافت روح ، شهامت و تنها ئي ام بيفزاي |
|
دلم عجيب از قضاوت آدم ها گرفته... مي خواستم تا مدتي نيام تا مدتي فرصت بدم به دوستان خاكستان تا دوباره خواني كنند آنچه آمده تا شايد ذره اي از حرف هاي پر از حرف و درد كوير من بر اونها آشكار شه انگار دارم كار بيخودي انجام ميدم درست مثل زندگي كردن!!! و من الان بيشتر از هر وقت ديگه اي احساس مي كنم در اين كوير هيچ كس با من نيست نه اونهايي كه از مطلبهايي كه من اينجا مي ذارم جملاتي كه هر كدومش روح دردمند من رو ياراي رفتن –بودند ،و رفتن چه كسي مي دونه يعني چه؟ «و رفتم و رفتم ،نه به جائي ، كه نمي دانستم به كجا ؟ رفتم و رفتم تا اينجا نباشم كه هرگاه مي بينم طلوع امروز را در همان جايي هستم كه ديروز نيز بودم، از زبوني و بيهودگي خويش بيزار مي شوم» آره در اين كوير هيچ كس با من نيست نه اونهايي كه زيبا مي بينند طبيعت وحشي كوير رو و ميگن: الهه خيلي قشنگ بود !!! و چي ميتونم بگم كه دردناكه اين قضاوت وقتي حرفهايي كه من با بغض و اشك و متاثر از دردش اينجا گذاشتم براي ديگران ميتونه قشنگ باشه!!! و نه اونها كه در خاكستان ناآشناي من و كوير شريعتي و گفت گوهاي تنهايي آن روح بزرگ نشانه اي از مائده هاي روحی مي بينند و من رو به بي مسئوليتي متهم و واقعا هويت كوير براي آنها چه معني ميتونه داشته باشه؟ اونها واقعا در باره شريعتي چه قضاوتي دارند؟ كجاي كوير و گفتگوها رنگي از مائده هاي آسماني و... داره؟!!!!!!!! كه خود دكتر در كوير و قسمت معبد ميگه: اما من !چه درد آور است از من سخن گفتن ! همچون سايه ي لرزان پاره ابري رهگذر ، بر سينه ي تافته ي غربت اين كوير افتاده ام و مي نگرم تا در زير اين آسمان ، كسي هست كه بار سنگيني را كه بر دوش هاي خسته و فرتوت اين كلمات نهاده ام و بر پشت زمين روانه كرده ام برگيرد؟ دوستان از دور مياند و در نزديكي اين خاكستان گم ميشند خاكستر آتش كوير چشم ها را مي بنده و دور مي كنه كوير عصيان روح دردمند ما... كوير تبعيد گاه ما بهشتيان هميشه كور با جاذبه هاي هزار رنگ زميني ... كوير سزمين هبوط به جرم خوردن ميوه ممنوعه انسان شدن، دردمند شدن و سنگيني مسئوليت رو بر دوش گذاشتن.... و هجرت از بهشت كور به جهنم فهم و ديدن و ديدن در پس پرده ي زشتي ها رو نديدن ولي واقيعت ها رو ديدن و زشتي ها رو زشتي و زيباييها رو زيبا ديدن شريعتي ميگه من كوير رو براي خودم گفتم،و براي مردم اسلام شناسي و.. توصيه مي كنم و هشدار ميده كه ممكنه پيرو من در كوير من بمونه و اين خطر ناكه و من ميدونم خدا هم نمي خواست انسانش ميوه ي ممنوعه رو بخوره چون اين فرزند رند ش رودوست داشت چون مي دونست آدم بودن يعني مسئول بودن يعني دردمند بودن و او نمي خواست اين سنگيني رو بر دوش فرزند عزيزش كه بهشت به اون زيبايي رو براي آسايش اون خلق كرده بود بذاره و از طرفي پس معني انسان يعني چه؟ پس فرق انسان با فرشته ها چي بود ؟ مگر نه اختيار و مسئوليتش؟ و عصيان ، عصيان براي خود اگاهي ! و من در برابر شريعتي عصيان كردم و در كوير اون به عنوان يك انسان زاده شدم...و موندم در كوير موندم و خودم رو در كويرخودم و زمين تنها ميبينم و دور از جاذبه هاي هزار رنگ بهشتي و دنيايي ، زمين جاذبه اي براي مونده نداره وتنها سنگيني حس مسئوليت من رو روي زمين نگه داشته تا برم و برم وبرم و هر لحظه تشنه تر و هر گام جلوتر و از طرفي چشم اميدي به سوي ديگران داشتن كه همراهيم كنند كه همراهم باشند كه اونطرف حسين هميشه منتظر ماست كه بعد از انقلاب عليه خودمون و يك خود سازي انقلابي در كويروسيع روح وسيعمون اونجا كه هر قطره ي خون كلمه ايه براي نوشتن در تاريخ ظلم و عليه ظلم تاريخ و اونجا كه مقصد و منزل و آرامگاه يك انسان مسئول هست كه بفهمند توي سرزمين وسيع روح ، اسماعيلي براي قرباني كردن هست كه عزيزترين جاذبه و عزيزترين داشته ي هر كس ميتونه اسماعيل اون باشه. بايد براي رفتن از اين جاذبه ي مرموز و دوست داشتني بايد گذشت... بايد قرباني كرد. خيلي خسته ام... حرفام خيلي زياده... حرفهايي كه نمي خواستم بگم رو دارم به زبون ميارم... و اونهم نمي دونم براي كي؟... و براي چي؟... و مگر ميشه تا انسان دل از اين جاذبه هاي شيطاني : به انسان و حتي كلام كه در گفتار شريعتي بدنبال زيبايي كلام باشي و نه روح بيدار و دردمند اون. و يا مخالف آوردن كلام سحرانگيز شريعتي در كوير كه براي بيدار كردن روح خفته ي تو چنگ به دامان كلمات ميزنه و تو نميبيني و نمفهمي... چطور ممكنه اين روح قبل از متولد شدن ، بيدار شدن و سنگيني مسئوليت رو حس كردن بتونه مفهوم شهادت رو درك كنه؟ شهادت اسلام شناسي و علي تنهاست و... براي كي ؟ مگر براي انساني كه به خودآگاهي نرسيده باشه جز فراموش كردن چه ميتونه باشه ؟ كه انسان مسوليت ندار ، فراموش كار بزرگيه... و من و تو ما بايد بر خود بگرييم كه حضور نداريم در عطش اين حضور ، اشك هاي سرخم رو در اين راه سخت و طاقت فرساي كويري از شرم حسين كه (در اين كوير هيچ كس همراه من نيست) نثار اين خاك سرخ ميكنم و دورافتاده از همه و دور از مقصد و ميبينم كه حسين چشم به راه با پرچم سرخش راه رو به من نشون ميده و حسين واقعيتي هميشه زنده ست ودر كربلاي تاريخ منتظر من منتظر تو منتظر ما كه وارد صحنه ي نبرد بشيم عليه جهل ، عليه انسان نبودن ،عليه ظلم، عليه اونهاكه راي مردم رو زير پا له ميكنن و ادعاي دموكراسي سر ميزنن؟عليه قدرتهاي كثيف و فاسد و... عليه من ، عليه تو عليه ما ... و من اكنون بر خود ميگريم كه حضور ندارم.... فكر نمي كنم تا مدتي اينجا بیام يه كم خسته ام ، بريده و دلزده خواهش ميكنم خدايا اخلاص رو بخونين (به موضوعات وبلاگ مراجعه كنين و در قسمت نيايش ) راهي كه شريعتي به من نشون داد خدايا اخلاص! يكتايي در بودن يكتایي در زيستن و يك توئي در عشق |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/02/06ساعت 1:7 توسط الهه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
شمعي در خلوت خاموش شب هاي دراز زمستاني مي سوخت ،در دل تيره و پر هراس زندگي بزرگ، بر گردش زندانيان و زندانبانان همه حلقه بسته و گرم و كار خويش. و او در جمع تنها بود . زبانش زبانه ي آتشي بود و سخن نمي گفت .
گردآورنده مطالب:الهه وقتي ديدم كه نبود... و من در نگاه تو اي خويشاوند بزرگ من ! اي كه در سيمايت هراس غربت پيدا بود و در ارتعاش پر اضطراب سخنت شوق فرار پديدار ! ديدم كه تو نيز تبعيدي اين زميني و قرباني معصوم اين زمان |
| پیوندهای روزانه |
|
شب هاي بيهوده و بي هدف يك ابهري تاريخ باستان نامه پارس آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
|
RSS
|