تبليغاتX
خاکستان ناآشنا - ماه رو دادن به شب هاي تار.... ببار اي بارون ببار
خدايا ! بر اراده، دانش ، عصيان ، بي نيازي ، حيرت ، لطافت روح ، شهامت و تنها ئي ام بيفزاي

كلمه...

كلمه...

حرف ها ...راه ها... يك حرف...يك راه

منتظر پاياني هستم كه آغاز نشده...وسخت منتظر يك شروع بي پايان

حرف... درد ....صدا ...بي صدا...آه نگفتم ... داد نزدم... فرياد نكردم....

صدام بي صدا بود ...گريه هام بي اشك .... خنده هام پر غم...

بارون اومد... اشك ريختم ... سبك نشدم... بزرگ شدم ....ولي كوچيك موندم....

فكر ..فكر... فكر كردم ... صبح رو تماشا نكردم صبح رو فكر كردم ، بوي سيب رو تماشا نكردم

شب... شب...رسيد ...تنها شدم ...ببار اي بارون ببار ...فضاي اتاقم پر شد ...حرف شد... آهنگ شد ...

روحم رو پرواز دادم ولي خودم موندم... مادرم وارد اتاق شد ...من داشتم فكر خوب بودن مي كردم.. فكر بزرگ بودن... برادرم صدام كرد.... من از دوست داشتن پر شدم و گريه كردم... ولي...ولي...

من بد گفتم ...من خوب نيستم ...

سهم من ا ز تماشا فقط بوي بارون بوده...من از تماشاي سهراب حسادتم ميشه...من طعم توت رو مثل ...نميفهمم...دنبال رد پا ...به هرچي وارد شدم شريعتي رو ديدم ... من از گفته هاي قبلم ناشادم....

من از حرف زدن هاي الانم كلافه ام....

ولي ميخوام بگم.... ميخوام سهمي از فكراي تموم نشدنيم رو به گفتن بدم

كلمه اي گنگم ... بيرنگ و بي معني؟! .... قابل خوندن نيستم ...

 ...كلمات رو ميخونم ....حرفي ندارن... سرگرمي سختيه... سهمم از تماشا كمه...

نقدم كنين ...

بهم بد بگين... اصلا نمي خوام اين دفعه از شريعتي بگم...نمي دونم شايدم بگم...

نمي خوام از دغدغه هاي بزرگ سياسيم بگم

يه جمله جالب .....الان نميگم...ولي تو خاكستان گذاشتمش خودتون پيداش كنين

حالا روح گرفته...  روح گرفته...

نقدم كنين ... شريعتي چشمم رو باز كرد ... گفت كوري رو به خاطر آرامش قبول نكن...گفت  : چه هراس انگيز است چراغي برافروختن در آنجا كه جز زشتي هيچ نباشد....

آره اين حرفا صرفا ادبي نيست فرياده ... خشنه... ميشنوي... ميخواد بيدار بشيم..

.و خيلي چيزاي ديگه گفت:

چه خوب است آفريدگار خويش بودن اما آسان نيست....  

من احساس مي كنم كه نشسته ام و و زمان را مي نگرم كه مي گذرد» همين و همين

آنچه آغاز شده است مرا به سكوت واداشته است... اما من در برابر وحشي ترين و نيرومند ترين  وسواس ها مي ايستم...

ايستادن....

كه هر كسي كلمه اي است

كه از عقيم ماندن مي هراسد....

كه كلمه در جهاني كه فهمش نمي كند عدمي است كه وجود خويش را احساس مي كند و يا وجودي كه عدم خويش را.....

 

آنگاه كه هيچ چيز در زندگي به ديدن نيرزد ، آنگاه كه هيچ تماشايي نيست ، دريغ است كه نگاهي را كه جز براي ديدار هاي پرشكوه و ارجمند نساخته اند بيهوده به هدر داد..

 

ازِ ‹ بودن › خويش بزرگتر شده ام و اين جامه بر من تنگي مي كند.

 

خوب بودن در نظر ما يعني بد نبودن ! و اين معني مبتذلي ست ! آدم خوب! به چه كساني مي گوييم ؟

خوب بودن ! كلمه هيجان اوري نيست ، خوبي در فارسي ، شكوه و عظمت خارق العاده ندارد ، با متوسط بودن و بي بو و بي خاصيت بودن هم صف است....

 

«ما پرنده ي موهومي هستيم كه در عدم پرواز مي كنيم »، پس ما چه هستيم ؟ هيچ! هيچ! تنها وتنها پرواز !                                               ودرباره ي فرشته:

چه نازك حرف ميزد ، نازك گوش مي داد، نازك مخالفت مي كرد و نازك و ناز قبول نمي كرد ، چشمش را كه ميخنديد در من دوخت و گفت : اين تقصير حقيقت است كه با اين حرف هاي زيبايي كه تو مي گويي منطبق نيست !

                                                            و يك راه فقط يكي...:

خدايا! اخلاص ! اخلاص !

و مي دانم اي خدا ، مي دانم كه براي عشق زيستن و براي زيبائي و خير ، مطلق بودن ، چگونه آدمي را به مطلق مي برد، چگونه اخلاص اين وجود نسبي را ، اين موجود حقيري را كه مجموعه اي از احتياج هاست و ضعف ها و انتظار ها ، "مطلق "مي كند!...

و....و....و....و....

                                    حرف ها كشيده شدند، ، خط شدند، راه شدند

و حالا من الهه، نقطه اي شدم وسط اين همه خط

و چشمهام به يك راه

و باور دارم:

حرف هاي اصيل ،حرف هايي نيستند كه براي «شنيدن»زده مي شوند ،حرفهايي هستند كه براي «زدن»زده مي شوند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/19ساعت 23:49  توسط الهه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
شمعي در خلوت خاموش شب هاي دراز زمستاني مي سوخت ،در دل تيره و پر هراس زندگي بزرگ، بر گردش زندانيان و زندانبانان همه حلقه بسته و گرم و كار خويش. و او در جمع تنها بود . زبانش زبانه ي آتشي بود و سخن نمي گفت .
گردآورنده مطالب:الهه

وقتي ديدم كه نبود...

و من در نگاه تو اي خويشاوند بزرگ من !
اي كه در سيمايت هراس غربت پيدا بود و
در ارتعاش پر اضطراب سخنت شوق فرار پديدار !
ديدم كه تو نيز تبعيدي اين زميني و
قرباني معصوم اين زمان

پیوندهای روزانه
شب هاي بيهوده و بي هدف يك ابهري
تاريخ باستان
نامه پارس
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آرشیو موضوعی
من كدامم؟
انسان گم گشته اين خاكستان ناآشنا
نيايش
چه بايد كرد؟
اعتراف
كوير
نامه به ماسينيون
ننويسندگي و حرفهايي براي نگفتن
شريعتي و فرشته
تو را قرباني تو مي كنم
بلعم باعورا بدتر از فرعون ها و قارون ها
پیوندها
وب سايت رسمي دكتر شريعتي
انجمن اندیشه شریعتي
وب سايت دكتر شريعتي(گالري عكس، خاطرات ، نوشته هاو...)
وب سايت دكتر عبدالكريم سروش
من اولین محکومی ام که حسرت عفو ندارد...
ناگفته ها
حرفهايي از شريعتي
هبوط در تنهايي
گفت گوهاي تنهايي
من فقط يك شاگردم
شكيب
نوشتن براي فراموش كردن است نه يادآوري
علي شريعتي
رند عالم سوز
وبلاگ وندا وحيدي
نوشته هاي تنهايي
اگر تنها ترين تنها شوم باز هم خدا هست
در مسير پرواز
بي تو مهتاب
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد(هستي)
سخنان دكتر شريعتي (ضعيف بودن و انسان بودن با هم سازگار نيست)
revayat-ادبيات
يك فريب ساده ي كوچك
آهوي وحشي
فروغ فرخزاد(وبلاگ دوستم منا)
مستانه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان